به وقت عشق - تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 21:40
به وقت عشق... پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۴ | 17:2 | جهانبخش همتی - ..تمام وقت به کوبیدن" جهان " فکر می کردم....با دست های فشرده و چشمانی مصمم...اکنون من اینجا ایستاده امدر آخرین نفس ها....بر پیکره اندیشه هایم...جهانی ناباورانه در برابرم...من به پنجره ای دل می بندمدر خم این جاده !با نم بارانی در فرامو...
ابرهای دوست داشتنی - تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 21:40
ابرهای دوست داشتنی... چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۴ | 9:46 | جهانبخش همتی - ابرها ،جلوی چشمان خدا را بسته اند...حالا می توانم با خیال راحتدست هایم را در جیبم بگذارم و سوت بزنمکه "آه من چه اندازه خوشبختم..."ابرهای سیاه،ابرهای سیاه دوست داشتنی، دیگر خدا چگونه می تواند سرش را بیرون بیاورد و بگویددروغ م...
شانه تو - تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 21:40
شانه تو سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ | 17:30 | جهانبخش همتی - در تو راه می روم،برگ ها می رقصند...با تو می خندم،خود را بر شانه درختی می بینم،صبور،سبز ، سایه گستر ...پلک می زنی،قلب آهوی رمنده آرام می گیرد.موهایت را با عطر شب بوها می بافی؛زمان، کودکی می شود بازیگوش ...به تو نزدیک می شوم،تهران ،خیابانِ کوچکی ...
قوی شده ام.. - تاریخ: 1403/5/10 ساعت: 18:42
قوی شده ام.... حالا روزها است که دیگر گریه نمی کنم... گوشه ای خودم را بغل نمی کنم... زل نمی زنم... بی خود و بی جهت داد نمی زنم.... بغض نمی کنم.... فقط یک جاده را گرفتم و دارم می روم...فقط دارم "این جاده" را می روم.... Adblock test (Why?)
خانه... - تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 17:17
شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۳ | 3:17 | جهانبخش همتی - این دومین خانه ای استکه بعد از رفتنت عوض کرده ام؛ چرا نمی روی؟؟؟؟ Adblock test (Why?)
از دور.. - تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 14:41
شنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۳ | 18:13 | جهانبخش همتی - از دور هم قبول است؛ برایم دستی تکان بده. روسری ات را باز کن! من، در امتداد موج موهایتدل به دریا می زنم.... Adblock test (Why?)
آهنگ خانه... - تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 14:41
سه شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۳ | 22:12 | جهانبخش همتی - الان یک دقیقه است که نشسته ام! و البته شامی که هنوز آماده نیست! آهنگ خانه، بوی غذا گرفته! اما اینجا همه چیز... حتی قاشق و چنگال ها با هم اشتراکی ندارند، که در هیئت یک چند نفری سر سفره مرا برای دقایقی از سکوت برهانند... همه چیز تنها است... حتی...
پنجره... - تاریخ: 1402/12/9 ساعت: 12:57
نگهبان پنجره ام؛ سردم شده است!با دهانم بخار تولید می کنم..عکس قلبی می کشم بر روی شیشه! خانه ام گرم می شود .... + نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 2:52 توسط جهانبخش همتی  |  Adblock test (Why?)
ت. و. ل. د..... - تاریخ: 1402/12/9 ساعت: 12:57
تنها باران است و خیابانی غرق در او...هر قدر که نگاه می کنی،من نیستم!نه! یک پنجره، برای دیدن کافی نیست!نه می روم،!نه می آیم.....گم شده ام در تولدت....گم شده ام در هوایت... گم شده ام در موهایت... گم شده ام در صدایت...دوباره مرا با اسم کوچکم صدا بزن!نگران نباش! تو مرا صدا کن، من راه خانه ام را پیدا خوا...
حذف شده ام... - تاریخ: 1402/11/9 ساعت: 13:29
نه در زیباترین و نه بدترین.... "هیچ کجای "فکر تو نیستم..... " من" حذف شده ام.... + نوشته شده در شنبه نهم دی ۱۴۰۲ ساعت 11:20 توسط جهانبخش همتی  |  Adblock test (Why?)
فتح... - تاریخ: 1402/11/9 ساعت: 13:29
دنبال فتح "جهان" نبودم.... دست های تو را گرفتم و دنیا،کوچک شد... + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 22:34 توسط جهانبخش همتی  |  Adblock test (Why?)
تمام نمی شوی... - تاریخ: 1402/11/9 ساعت: 13:29
با انگشتانم روی خطوط پیکرت، روزان و شبان بی وقفه راه می روم...چرا تمام نمی شوی ....؟!!! + نوشته شده در شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 10:56 توسط جهانبخش همتی  |  Adblock test (Why?)
چایی.... - تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 18:25
[unable to retrieve full-text content]دلم چایی می خواهد.... و یک عالم حواس پرت که من و تو را ببرد از یاد.....
آدم ها.. - تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 18:25
وقتی که دیگه حرف کسی بهت برنخوره، اون روز دیگه هیچ کدوم از آدم ها، برات مهم نیستن... شاید مجبور باشی، قید همه اونهارو بزنی.. وقتی اون روز بیاد... دیگه آدم ها، حتی از دور هم برات قشنگ نیستن...!! + نوشته شده در جمعه یکم دی ۱۴۰۲ ساعت 14:57 توسط جهانبخش همتی  |  Adblock test (Why?)
برگ ها... - تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 18:25
دلم می خواد راه برم..... میون برگ هایی که یک روز سبز بودند و شاید دست هیچ کسی به اونا نمی رسید... اما الان هر کسی پاش رو می ذاره روشون و رد میشه و..... من اما دلم می خواد، با فکر تو"راه برم میون برگ هایی که یک روز "سبز بودند....! + نوشته شده در یکشنبه سوم دی ۱۴۰۲ ساعت 14:13 توسط جهانبخش همتی  |  Adb...
راه... - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 18:21
یک وقتهایی انگار می تونی یک شبانه روز کامل، راه بری..بدون وقفه..بدون حتی یک آهنگی که ترو همراهی کنه...بدون کفش...بدون چایی..بدون یک همراه...بدون هیچ چیزی...حتی غروب و نم بارون و راه هموار...یک وقتهایی انگار تمام این چیزها در پاهایت جمع می شوند تا فقط بروی... گاهی اوقات دلت می خواهد، کسی نگرانت شود.....
زندگی امثال ما.... - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 18:21
یه وقتهایی نداشتیم! می گفتیم، شما داری، انگار ما هم داریم... الان گویا شما هم نداری!! زندگی امثال من.... نه! زندگی امثال ما رو می گم..... روزی که گوشی فراگیر شد ، می گفتن دورهمی ها شده، همین چند وعده صبحانه، ناهار و.... اما خب یه سری ها که همون دورهمی هارو داشتند، الان سفره رو ندارند! البته یه سری ه...
دروغ... - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 18:21
چقدر دوست دارم، یکی باشه و منو گول بزنه! تا شاید با دروغ هاش، تموم تهرون رو بگردم؛ که همه چیزش وارونه است، حتی هواش! دروغ می گفتی و لب هات، به ماتیک می نشست.....! + نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 16:21 توسط جهانبخش همتی  |  Adblock test (Why?)
تولد... - تاریخ: 1401/12/12 ساعت: 18:08
[unable to retrieve full-text content]به تو نگاه که می کنم، جهان، خانه ای می شود که پاهایم را از پنجره هایش آویزان کرده ام، با مشتی تخمه آفتابگردان!
تا 3 شمردم و رفتی! - تاریخ: 1401/11/26 ساعت: 12:44
این روزها حالم خوب است! زخم ات را زندگی می کنم...حواسم هست، شب و روز تهران عفونت کرده است! من به این هوا عادت کرده ام. از اول چشم می گذارم! یک، دو، سه... دارم میام! راستی، "رژ لب" تو هم سرب دارد!!؟؟!؟؟ Adblock test (Why?)