از دور هم قبول است؛
برایم دستی تکان بده.
روسری ات را باز کن!
من، در امتداد موج موهایت
دل به دریا می زنم....
..تمام وقت به کوبیدن" جهان " فکر
می کردم....
با دست های فشرده و چشمانی مصمم...
اکنون من اینجا ایستاده ام
در آخرین نفس ها....
بر پیکره اندیشه هایم...
جهانی ناباورانه در برابرم...
من به پنجره ای دل می بندم
در خم این جاده !
با نم بارانی در فراموشی لی لی بازی های گندم زارهای سرزمینم به وقت "عشق....
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
ابرها ،جلوی چشمان خدا را بسته اند...
حالا می توانم با خیال راحت
دست هایم را در جیبم بگذارم و سوت بزنم
که "آه من چه اندازه خوشبختم..."
ابرهای سیاه،
ابرهای سیاه دوست داشتنی،
دیگر خدا
چگونه می تواند سرش را بیرون بیاورد و بگوید
دروغ می گوید ....!
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
دلم چایی می خواهد.... و یک عالم حواس پرت که من و تو را ببرد از یاد.....
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
دلم می خواد راه برم.....
میون برگ هایی که یک روز سبز بودند و شاید دست هیچ کسی به اونا نمی رسید...
اما الان هر کسی پاش رو می ذاره روشون و رد میشه و.....
من اما دلم می خواد، با فکر تو"راه برم میون برگ هایی که یک روز "سبز بودند....!
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی